رضا قلى خان ( هدايت )

50

فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )

ندانيد آن را منادى كويند و هرچه از ندا مقصود بود آن را مقصود بالنّدا نامند از جمله حروف موسومه يكى اى بياى مجهول است و مثالش ظاهر كشته ديكر ايا بفتح همزه چنان كه در اين قول فردوسى ايا شاه محمود كشوركشاى * ز من كر نترسى بترس از خداى ديكر ارى بهمزه مفتوحه و راى مهمله و ياى مجهول چنان كه در اين قول شفائى آرى كيدى تو كجا درك كجا شعر كجا * لاف چيزى كه ندارى چه زنى پيش كسان و استعمال اين لفظ جز در اين شعر جائى به نظر نرسيده است ظاهرا اين لفظ از حروف نداى هندى است پس ذكرش در فارسى بوجه توافق لسانين باشد و جايز است كه منادى را حذف نمايند بنا بر رعايت وزن بر قرينه سياق كلام چنان كه در اين قول حزين كه در حمد كفته اى نام تو زينت زبانها * حمد تو طراز داستانها يا براى افادهء عموميّت يعنى ذهن سامع بهر طرف كه خواهد ميل كند چنان كه در قول حافظ ايا پر لعل كرده جام زرّين * ببخشا بر كسى كش زر نباشد نكارش ششم [ در بيان حروف استثنا ] در بيان حروف استثنا و اين عبارت است از بيرون كردن چيزى از حكم ماقبلش كه متعدّد با ذى اجزا باشد بواسطهء يكى از حروف مخصوصه كه بحروف استثنا ناميده شوند و اين چيز بيرون كرده را مستثنى و ماقبلش را مستثنى منه كويند از آن حروف مخصوصه نثر مكر بمعنى الّا است ديكر جز بمعنى مكر و هر مستثنائى كه پيش از استثناء داخل مستثنى منه بود مستثناى متصّل موسوم كردد چنان كه در اين نثر مردم آمدند مكر عمر و درين نثر ديده نشد مكر نصف آخر و هر مستثنى كه چنان نباشد بمستثناى منفصل يا منقطع ناميده شود خواه از جنس مستثنى منه بود خواه نه چنان كه در اين نثر آن كروه رفت مكر بكر در اينجا مراد از كروه جماعتى است كه بكر در آن داخل نباشد و در اين نثر ياران آمدند مكر جز بدانكه بحسب تحقيق لفظ مكر در اين هر دو مثال بمعنى ليكنى است كه بنا بر استدراك آيد يعنى جهة رفع توهمّى كه از كلام سابق پيدا كردد و اطلاق استثنا بر اين نمط استثنا از روى مجاز بود و اصل در مستثنى منه آن است كه مذكور باشد و بر مستثنى مقدم آيد چنان كه در امثله مسطوره ليكن بضرورت كاهى آن را محذوف دارند چنان كه در اين قول انورى كه بمدح ممدوح خود كفته هران مثال كه توقيع تو بر آن نبود * زمانه طى نكند جز براى حنّارا يعنى زمانه نمىپيچد آن را براى هيچ‌چيز مكر براى حنّا و كاهى از مستثنى مؤخّر دارند چنان كه در اين قول حافظ جز آستان توام در جهان پناهى نيست و هم لفظ مكر وارد است جائى بمعنى شايد چنان كه در اين قول قتيل مكر شد محو آن رعنا جوان دل * كه مىبندد به خون من ميان دل و جائى بمعنى تحقيق چنان كه در اين قول سعدى دلى كه عاشق صابر بود مكر سنك است و جائى بمعنى كاش چنان كه در اين قول كليم بزندكى ننشستى بپهلويم هركز * مكر خدنك تو بنوازد استخوان مرا و نيز لفظ جز بعضى جا بمعنى غير آمده چنان كه در اين قول سعدى اكر جز تو داند كه راى تو چيست * بران راى و دانش ببايد كريست نكارش هفتم [ در بيان حروف عطف ] در بيان حروف عطف و اين بمعنى كردانيدن سخن است بسوى سخن و هر لفظ كه بتوسط يكى از حروف مقرّره تابع لفظ پيشين و شريك نسبتش بود آن را معطوف و لفظ پيشين را معطوف عليه نامند از جمله موصوفه كه بحروف عطف موسومند يكى پس است كه درد و اسم واقع شده افادهء جمعيّت با ترتيب و بىمهلت دهد يعنى دال باشد بر اينكه اسم ثانى به لحاظ ترتيب به غير مهلت شريك نسبت اسم اول است چنان كه در اين نثر آمد زيد پس عمرو هم اين لفظ را درآورند كاهى بمقام تفصيل چنان كه در اين نثر فعل باعتبار اصالت بر دو نوع است ماضى و مضارع ماضى آنست كه دلالت كند بر زمان كذشته و مضارع آنكه دال باشد بر حال و آينده و كاهى بر سر جزاى شرط چنان كه در اين قول سعدى كر سنك همه لعل بدخشان بودى * پس قيمت لعل و سنك يكسان بودى و كاهى بر جمله نتيجه چنان كه در اين قول منه نثر هر نفسى كه فرو مىرود ممدّ حيات است و چون برمىآيد مفرّح ذات پس در هر نفسى دو نعمت موجود است و در هر نعمتى شكرى واجب ديكر پستر بفتح تاى فوقانى ديكر سپس بكسر سين اوّل و فتح ياى پارسى و هر واحد از اين دو لفظ ميان اسمين درامده فايدهء جمعيّت با ترتيب و با مهلت دهد چنان كه در اين نثر رفت عمر و پستر زيد سپس بكر بدانكه واو عطف بر خلاف سه حرف مرقومه هم در ميان اسمين و هم ميان فعلين و جملتين واقع كشته افاده جمع مطلق دهد يعنى دلالت بر جمعيّتى كه ترتيب و مهلت در آن ملحوظ نبود پس اكر خواهند اسم ظاهر را بر ضمير متصّل معطوف كردانند بايد كه يك ضمير منفصل از جنس ضمير موصوف بر سبيل تاكيد بآخرش درآورند